شهر من ساوت همتهون
وقتی به ساوت همتهون فکر می کنم غرق آرامش می شوم . چون به هر جایش که نگاه می کنم شهر زادگاهم در ایران به یادم می آید . شهر بندری با انبوه درخت های سبز و حرکت آرام کشتی های عبوری . سالها قبل که به این شهر آمدم حس غریبی داشتم . چون کسی را نمی شناختم و حس خوبی نداشتم ولی به مرور با شهر و مردم ساکنش اشنا شدم . هر وقت دلم می گیرد به سمت بندر و اوشن ویلیج می روم تا با دیدن قایق های کوچک و بزرگ دلم باز بشود . دوستان من در سازمان مختلفی کار می کنند و کارشان کمک به پناهنده ها و پناهجو ها می باشد . تمام این سالها یاد گرفتم با مردم این شهر و انگلیسی ها رابطه ی انسانی و پر از مهربانی داشته باشم و در این میان مردم خوب و مهربان این شهر کمکم کرده اند . تا چند سال دیگر این شهر یکی از شهرهای خوب انگلیس خواهد بود . شهری با انبوه مردمی که از کشورهای مختلف امده اند تا دنیای مشترکی با انگلیسی های این شهر داشته باشند